تبليغاتX
سازمان دانش آموزی ناحیه یک کرج
معاونت پرورشي و تربيت بدني

اگر از حنجره عارفان و دهان موحدان، آوای آبی تسبيح و استغاثه بر می خاسته و در انتظار لبيک می گداخته است، حسین حنجره اش و دهانش و خونش خود تسبيح می شوند، پاسخ می گردند، لبيک می گويند، به آسمان می پاشند و بر زمين جاری می شوند. اگر پيش از او عابدان و موحدان خدا را به رکوع می ايستاده اند و کمر خم می کرده اند، او خم نمی کند که می شکند (الان انکسر ظهری). او همين قدر که از کعبه، عرفه را و ديدار خدا را به کربلا آمده است، توحيد  را  عينيت بخشيده است و عشق را تبلور و عرفان را اوج و سلوک را غايت.

 

حسين در جايگاهی از عشق ايستاده که خمس و زکات مادی اقناعش نمی کند ((حسنات الابرار سيئات المقربين)) او از مال چه دارد که بخواهد پنج يک آن را در راه خدا نثار کند؟ او فرزندان و خويشان و اصحابيش را در راه خدا بذل می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

چه مبارک شبی است امشب که ملائک فوج فوج از آسمان به دستبوس علی بن ابی طالب می آیند و در تبرک ولایت و امامتش هلهله دارند

ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد ، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد ، به هلاک افتد.    ولایت علی بن ابی طالب (ع) ولایت خدا و محبت او عبادت خدا و پیروی از او فریضه ای از جانب خدا است . هر که من مولای اویم پس علی مولای او است .  روز غدیر خم برترین عید امت من است . 

 پیامبر اکرم (ص)

خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت .  

حضرت فاطمه زهرا (س )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

شعر عاشقانه‌ي پُرسوزي از گلچين گيلانی

 

مقدمه: زنده‌ياد, دكتر مجدالدين ميرفخرايی, متخلص به گلچين گيلانی, در شهريور ماه 1289 خورشيدي در شهر زيباي رشت پا به عرصه‌ي گيتي نهاد. وي در سال 1312 از دانشسراي عالي, مدرك ليسانس گرفت. با آن‌كه رشته‌ي تحصيلي‌اش فلسفه و زبان فرانسه بود, به انگلستان رفت و با اخذ مدرك پزشكي, تا پايان عمر در همان كشور به طبابت پرداخت. گلچين گيلاني از پيشگامان شعر نو, اشعار زيبا و دلنشيني از خود به يادگار گذاشته‌است. وي در سن 62 سالگي؛ يعني 29 آذر ماه 1351 در شهر لندن درگذشت.

 

گُل بود و سبزه بود و سرودِ پرنـده بود

در آفتاب, گرمي شـــادي‌دهنده بود

بر آب و خاك, بادِ بــهشتي وزنده بود

در باغ بود كــاجي پر شاخ و سهمگين

دستي به يادگاري صـد سال پيش از اين

بر آن درخت, نامِ دو دلــداه كَنده بود

پروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,

يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين؛

گُل بود و سبزه بود و دلِ تندِ فـروَدين:

مي‌زد نسيم نرمك بر رويِ بركه چنگ

مي‌گشت قويِ سيمين بر آبِ سيمرنگ

خورشيد گَردِ زرين مي‌ريخت بر زمين.

بر روي شاخه, مرغكِ خوش‌رنگ مي‌سرود:

بنگر! چگونه غنچه‌ي نازك دهان گشود!

گلشن جه رنگِ زيبــا دارد به تار و پود!

سرتاسر است هستيِ جاويد و نيست مرگ.

به به! چه دلرباست تماشايِ رقــصِ برگ!

به به! چه دلكش است سرودِ نسيم و رود!

با سايه روي سبزه, گُــلِ تازه مي‌نوشت:

بنگر! چگونه رفته زمين, آمده بــهشت!

بنگر! چگونه آمده زيبـــا و رفته زشت!

هرگز به باختر نرود مــــــهرِ تابدار

ديگر ز تيره روزي, دور است روزگـــار

ديگر ز تيره‌بختي, پاك است ســرنوشت.

پــروانه مي‌نشست به هر جا و مي‌پريد

زنـــبور, شيره از لبِِ گلبرگ مي‌مكيد

بر رويِ گــُل, نسيمِ دل‌انگيز مي‌وزيد

عكسِ درخـت را به دلِ آب مي‌گسيخت

خرگوش مي‌دويد و به سوراخ مي‌گريخت

آن‌گاه مي‌گـريخت ز سوراخ و مي‌دويد

پـروانه و فريدون, صد سال پيش از اين,

 يك روز آمدند در اين بــاغِ دلنشين.

گفتند: نيست جايي زيباتر از زمـين!

زيرا كه سبزه بود و ســرودِ پرنده بود

در آفتاب, گــرميِ شادي‌دهنده بود

بس دلنواز بود تماشايِ فـــروَدين...

امـروز, زيرِ شاخه‌ي اين كـــاجِ سهمناك

پـــروانه و فـريدون گرديده‌اند خــاك

رخسارِ زردِ باغ, پُر از درد و رنـــج و باك

خورشيد نيست... گرميِ شادي‌دهنده نيست...

گُل نيست... سبزه نيست... سرودِ پرنده نيست.

از بادِ سخت, دامنِ درياچه چــاك چــاك.

امّـا, هنوز بر تنه‌ي كـــاجِ سال‌دار

نامِ دو يارِ ديرين مانده به يــادگار...

بالاي كـــاج, تندر, در ابرِ اشك‌بار

مي‌غرّد از تــهِ دل: اي تيره آسمان!

جز نام، چيزِ ديگر مانَـد در اين جهان؟

يا نام نيز مي‌رود از يــادِ روزگار؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام عليک يا علي ابن موسي الرضا(ع)

السلام عليک يا فاطمة المعصومه(س)

السلام عليک يا بقية الله (عج)

ميلاد امام رئوف ،هشتمين ستاره پرفروغ آسمان امامت و ولايت

بر امام زمان (عج)

و همه عاشقان و شيفتگان امامت و ولايت مبارک باد.

مولاي من! يا امام رضا!

گلدسته ات 
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماس هاى گره خورده
و بغض هايى كه پيش پاى تو

باز مى شوند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

                            

سلام و درود بر شهداي دانش‌آموز

و نگين هميشه تابان كاروانشان

شهيد محمدحسين فهميده

گرامي باد ياد آن سنگرنشينان و راهيان شب‌شكني

كه لايح شدن تباشير صبح ظفر را بشارت دادند 

و خوابشان را به پرواز در ملكوت خدا تعبير كردند

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

  

كوله ­پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد

و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زيرلب‌ گفت:

ولي‌ تلخ‌­تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ره­آورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن­چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت:

يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت:

اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌

و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد، جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود،

اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت:

سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت:

بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت:

چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.

اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي،

غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد

و گفت:

هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌

و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت:

زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست .     

                                             

قصـه‌ آدم، قصـه‌ يـك‌ دل‌ اسـت‌ و يـك‌ نـردبان.

قصـه‌ بـالا رفتـن، قصـه‌ پلـه‌ پلـه‌ تا خــدا.

قصـه‌ آدم، قصـه‌ هــزار راه‌ اسـت‌ و يك‌ نشاني.

قصـه‌ جست ‌وجـو. قصـه‌ از هــر كـجا تا او.

قصـه‌ آدم، قصـه‌ پيلــه‌ اسـت‌ و پــروانـه،

قصه تنيـدن‌ و پاره‌ كــردن. قصـه‌ بـه‌ درآمـدن،

قصـه‌ پـــرواز...

مـن‌ امـا هـنـوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ هـمـان‌ دلــي‌ كـه‌ روي‌ اولـيـن‌ پـلـه‌

مـانـده‌ اسـت،

دلي‌ كه‌ از بالابلنـدي‌ واهمه‌ دارد،

از افتادن.

پـاييـن‌ پـاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتـاده‌‌است!

دست‌ دلم‌ را مي‌گيري مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛

قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.

نشاني‌ا‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام.

باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.

نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟

با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه،

كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌‌است.

به‌ من‌ مي‌گويي‌ پـيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافـم؟

پروانگي‌ را يــادم ‌ مـي‌دهـي؟

دو بـال‌ ناتـمام‌ و يك‌ آسـمان‌

و منی کـــــه ‌هنــوز هم اول‌ قصــــه‌ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

عيد سعيد فطر مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

فصل پاييز با همه زيبايي‌ها و جلوه‌هاي اهورايي‌اش

از راه رسيد و نسيم پر غوغا خبر از برگريزان

و مفروش شدن هر كوي و برزن با فرشي

از برگ‌هاي زرد و  حنايي مي‌دهد. كوچه

و خيابان با هياهوي دانش‌آموزاني كه

با كيف و كتاب و شاخه‌گلي در دست

شادمانه به سوي مدرسه روانند حياتي دوباره مي‌يابد.

بهتر آن ديديم كه در وصف اين روزها

سري به كتاب درسي خاطرات دور بزنيم

و شعر زيبلي چالوس اثر شاعر معاصر «ابوالحسن علي‌آبادي»

را برگزينيم كه هم با استعارات زيبايش

بيانگر شكوه اين ايام است و هم بعضي از ماها را

به سال‌هاي دوري مي‌برد كه اين شعر زينت‌بخش

كتاب فارسي‌مان بود.

هنگام خـــــــــــــــزان كه بلبل زار

افسرده و خســـــــــــته با دلي خون

بوسد چو گل آســــــــــــــتان گلزار

تا پاي نهــــــــــــــــد ز باغ بيرون

                    يك لحظه بر آن كند نگاهـــــــــي

                     وز سوز درون بر آرد آهـــــــــــي

در راهم و آخرين نگاهـــــــــــــــم

بر خاطره‌هاي بيشـــــــــــماري است

در هر طرفي گرفته راهــــــــــــــم

نقشي است كه ز رفته يادگاري اســـــت

                  در ديده‌ام اشكي و نگاهـــــي است

                  در سينه‌‌ام آتشي و آهــــــي است

اي محفل شــــــــــــــــــــــادماني من

اي با دل من چـــــــــــــو درد مأنوس

منزلگه آســـــــــــــــــــــــــــماني من

اي نقش رُخ بهشـــــــــــــت چالوس

                 از پيش تو مـــــي‌روم دگر بار

                  تا بار دگر خـــــــــــــدا نگهدار

هر جا نگـــــــــــــــــــــرم به هر كنارت

از روز و شـــــــــــبي مرا نشاني است

هر تپه و دشـــــــــــــت و جويبارت

يادآور طرفه داســـــــــــــتاني است

                    اين جنگل و دره و دمـــــــن‌ها

                    گويند به گوش ما ســـــــخن‌ها

آن جاده كه در شــــــــــــب ماه

ميعادگه فرشتــــــــــــگان است

ما را چه بســـــــــا كه ديده در راه

در هر قدمش ز ما نشــــــــان است

                   زانجا بگذشته‌ايم سرمســــــــــت

                    آرام و خموش و دست در دســـت

آن گوشه كه آن آبشــــــــــار زيبا

كف كرده و نقره‌فام و پرشـــــــــور

غوغا و خروش كـــــــــــرده بر پا

دلشاد و گشاده‌روي و مســــــــرور

                   بسيار نشســـــته‌ايم تنها

                    آرام و ميانمان ســـــخن‌ها

هر وقت غروب محنت‌افـــــــــزا

خون در دل ابر پاره مــــــــي‌كرد

او كنار مـــــــــــــــــــــن در آنجا

يك دم به افق اشـــــــاره مي‌كرد

                 آنگاه نـــــــــــگاه خيره ما

                  مــي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا

وقتي كه بنفشـــــــه‌هاي جنگل

با آن‌همه لطف رُســــــته بودند

بر دامنه ســـــــبزه چو مخمل

آنجا دو نفر نشســــــته بودند

                   جان بود كه در كنار تــــن بود

                  من بودم و دلســــتان من بود

آن روز كه آن درخــــــت پربار

پنهان شده ئر شـــــكوفه‌ها بود

در ســـــايه‌اش اندر آن چمن‌زار

گسترده بســــــاط عيش ما بود

                   هر لحظه نســــــيم عنبرين‌بو

                   مي‌ريخت شــــــكوفه بر سر او

آن دامنه كز اوان اســـــــفند

پوشيده ز زنبق ســـــفيد است

وان جاده كوچــكي كه يك چند

در نرگس و لاله ناپديد اســــت

                دارند ميان خود ز هر جــــــا

              جا مانده نشان پايي از مــــــا

آن گوشـــــه كه رُسته بود هر سو

گل‌هاي ســـــــفيد و صورتي‌رنگ

يك روز ز شور در ســـــــــر او

شــــــد با دل من زبان هماهنگ

               دل آنچه ز ديگران نهان كـــــرد

                 آن لحظه زبان بر او عيان كــــرد

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

      

   

زمين و آسمان خون مي‌گريد بر تارك خونين مولود كعبه

كه محراب تاريخ را سوگوار كرد.

در ايام سوگواري آن احسن‌المخلوق،

وصي نبي اكرم، علي‌بن ابي طالب

بهتر آن ديديم تا با بيان بخشي از وصاياي آن امام بزرگوار

هم مرهمي بر داغ دل نهيم

و هم تلنگري بر وجدان لنگ لنگان خود:

 

چون به محراب كوفه و به ضرب تيغ خصم كوردل

فرق آن حضرت شكافته شد

و خون محاسن شريفش را رنگين نمود،

در آن حال فرمود:

بسم الله و بالله و على ملة رسول‌الله فزت و رب‌الكعبة.

سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم

 

 و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

 

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى

شما را از خاك آفريديم و به خاك بر مي‌گردانيم

و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان مي‌كنيم

و شنيده شد كه در آن وقت جبرئيل

ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت والله اركان‌الهدى وانطمست اعلام‌التقى وانفصمت‌العروة‌الوثقى قتل ابن عم‌المصطفى

قتل على‌المرتضى قتله اشقى‌الاشقياء.

به خدا سوگند ستون‌هاى هدايت در هم شكست

و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى

كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد

پسر عم مصطفى (ص) كشته شد،

على مرتضى به شهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .

 على عليه‌السلام وصيت خود را به حسنين عليهماالسلام

چنين بيان فرمود:

شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مي‌كنم

و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه ‏دنيا شما را بخواهد

و به آنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد

تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد

و براى پاداش (آخرت) كار كنيد، ستمگر را دشمن باشيد

و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را

كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا

و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش مي‌كنم

 زيرا از جد شما پيغمبر صلى‌الله عليه وآله شنيدم

كه مي‌فرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش)

بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،

از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آن‌ها

نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند)

و در اثر بى‌توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،

درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آن‌ها

مورد وصيت پيغمبرتان هستند

و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش مي‌كرد

تا اينكه ما گمان كرديم براى آن‌ها (از همسايه)

ميراث قرار خواهد داد

.و بترسيد از خدا درباره قرآن

كه ديگران با عمل كردن به آن بر شما پيشى نگيرند،

درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است

و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد

و تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد

كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى)

مهلت داده نمي‌شويد

و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جان

و زبانتان در راه خدا،

و ملازم همبستگى و بخشش به يكديگر باشيد

و از پشت كردن به هم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،

امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد:

«ماه رجب، ماه خدا و ماه شعبان، ماه من و ماه رمضان، ماه امتِ من است،

هر كس همه اين ماه را روزه بگيرد بر خدا واجب است كه همه گناهانش را ببخشد،

بقيه عمرش را تضمين كند و او را از تشنگى و عطش دردناك روز قيامت امان دهد.»

«رمضان» در لغت از «رمضاء» به معناى شدت حرارت گرفته شده

و به معناى سوزانيدن مى‏باشد.

چون در اين ماه گناهان انسان بخشيده مى‏شود،

به اين ماهِ مبارك، رمضان گفته‏اند.


حضرت امام سجاد(ع) در دعاى حلول ماه رمضان به درگاه خداوند عرض مى‏كند:

به وسيله روزه اين ماه ياريمان ده تا اندام‏هاى خود را از معاصى تو نگه داريم

و آن‏ها را به كارهايى گيريم كه خشنودى تو را فراهم آورد،

تا با گوش‏هايمان سخنان بيهوده نشنويم

و با چشمانمان به لهو و لعب نشتابيم

و تا دستمانمان را به سوى حرام نگشاييم

و با پاهايمان به سوى آن‏چه منع شده ره نسپاريم

و تا شكمهايمان جز آن‏چه را تو حلال كرده‏اى در خود جاى ندهد

و زبان‏هايمان جز به آن‏چه تو خبر داده‏اى و بيان فرموده‏اى گويا نشود... .»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط كارگاه خبر     | 

 

This free script provided by

*
*
*
*

JavaScript Codes JavaScript Codes